تبليغاتX
من ماندنی،مردنیم


من ماندنی،مردنیم

شعر ضمیر جهان است. "بارگاس یوسا



از خان می زند بیرون 


می چرخد چشم 

گلوله می کند , زخم 


می تپد مرگ 


من آرام جان می دهد ,


بی نگهبان 

بی فرشته 

بی رقص .


حامد اسداله پور /اهانت 

"یازدهم اردی بهشت نود و یک - کاشان کار" 



پانوشت : ببین چگونه شب خیره ی این چشم کار داد دستت - کار داد دست قلم .



مشوشم که باز به خواب کدام ستاره رفته خیالم ... توسط اهـــانت| |

 

 

از پنجره پرسید :

    انتظار چه میکشی در قاب خود !

پنجره گفت :

    چشمانم تورا ، که التماس می کنی معجزه كنم ،

    پس اكنون تورا به ملاقات با پرنده ي معشوقم برم .

 

پ ن :

      باب انعكاس را از ديده ي دوستي فرخنده بر سردر  اين متن وارد نمودم باشد كه انعكاس نيز باشد.

 

مشوشم که باز به خواب کدام ستاره رفته خیالم ... توسط اهـــانت| |



با دادی که نمی زنم/ تو سری خور درآمدم.


"من کشته مرده ی تو بودم"

                                      نبودم!؟

 

با دیدن این فیلم جا یت را خیس میکنی


وقتی به دوستت دارم میرسم 

 

    !هیس میکنی

 

خدا نکند توسری خور باشی

 

 .خدا بکند


شاید در مرزها مشترک شویم

 

با تفاهم طرفین از مرزها قاچاق رد نمی شویم.

                                                  پس چه شدیم؟

 


شوخیت با مجنون/ کمتر از جنا یت نبود-

اگر تو لیلی بودی.))))

 


اشتباهم کجای این متن بود ؟

 

 که تو وارد شدی

 
ومن خارج از طرف دیگر هرچه شدیم .

 

 

با دادی که نمیزنم غم باد گرفته ام


یک بطر آبلیمو هم به سلا متیت بزنم-

 

بهتر نمی شود درد دلم.                                                                                  

 

                                                                              

 

 پ ن: 
        در بهمنی که گذشت دنیای مجازیم شش ساله شد و این متن اولین نگارشم بود در جامعه مجازی ,در زمانی که کارگاه های آزاد شعر یکی بعد از دیگری تعطیل میشد یا به جولانگاه ارازل و اوباش ادبی تبدیل شده بود چقدر کم داشتم محیطی که بتونم توش بنویسم اثر ارائه کنم تا گوشه ای از اون خلاء
 رو پر کنم./

هر چند غم نان و شلوغی های درک نشده بزرگسالی دیگرگونم کرد ولی اینجا جایی که با خودمم بدون شلوغی های روزمره زندگی  می کنم, ممنون از دوستان ./  اهانت 


 

مشوشم که باز به خواب کدام ستاره رفته خیالم ... توسط اهـــانت| |



     وقتی که دهان باز می کند    خواب 

                                             قرص می شود 

                                                   مهتاب ، 

                                          تاب می خورد در آب 

                                       نمی درخشد  شب تاب  ، 

                                                      سکوت 

                                                    نمی شود 

                              زنجره می کند شیشه پنجره در باد 

                          دهان که باز می کند 

                  خیال گفتگو چه زود ،

             من برای من چقدر ،


        بگو مگو شنوفته ام 

    تمام شب که هیچ 

من تمام عمر خفته ام.  بهمن 90 /کاشان کار 



پ ن: 

       این ها همه حرف هایی ست برای تو .


پ ن:    اثری از دوست  ،یاد آور چه لحظاتی ست 

توالی

نه ؟؟
نه که می گویی یادم می رود که هستم 
به همین سادگی
از بلندای افق 
تا افول من 
احساسات ناهمگونم دقیقا" با سطح اب اقیانوس ها و لایه ی اوزون ارتباط مستقیم دارد 
گرم که می شود مد می کند تا دهانه ی نیستی
چشم می دوزم به اوزون ... شاید که نگاهم روزنه اش را مرحمی باشد !!
تنگ می ایم از این همه بودن های بی مورد
اگر دست من بود حق حرف زدن را قائم بر تمامی ناطقان نمی دانستم 
کلمات بی ثبات بی معنا درخور هیچ یک از حس هایم نخواهند بود
چه کنم با این همه سردرگمی ؟

                                        "مرضیه "


مشوشم که باز به خواب کدام ستاره رفته خیالم ... توسط اهـــانت| |

 

مست شده ام

پُر شده از قطرات فرو مانده در چشم

بس كه خيره مانده ام

 

پَرت شده از بامي بي نردبان

خار شده در بي چشمي اين روزگار

 

اسير

 در صحرايي* بي خار مغيلان .

                                           "في البداهه آن لاين ۰۶/۱۱/۹۰ "

 *محل كارم در كاشان

 

پ ن۱:

       خم شده ام از فر ط بي خوابي هاي مداوم ، از فرط ناجوانمردي هايي كه به دوست هاي هميشه گيم كرده ام ، كتاب ها ، فيلم ها و اين بلاگ كه بي دوست انگار خشك شده ست ،بي من انگار بي دوست . 

پ ن۲:

       نوشتم ، نانوشته اي بي قلم در دست ، براي او كه مي داند ...

 پ ۳:برای من که صدایم غم دارد

 صدا بی صدا
نم دارد نفس نـــــــــــــــــــــــم دارد قفس کم دارد صدا/صدایی که خشک شد
صدایٍ سکوتٍ قفس

صدا نکن او را... خم می شود از صدا  "مرضیه "

 پ ن۴ :

گفتم، فراموش ميشوم

گفتي، فراموشم نكن ./

 

 

 

مشوشم که باز به خواب کدام ستاره رفته خیالم ... توسط اهـــانت| |

 

هر آنچه در ذهن آدمي مي گذرد چيزي جز اشباع  ذهن ادميان ديگر نيست !

اين سوي بام ؛ ذهن در كشاكش روزها بدون عبور جريانات سيال  زود فسيل ميشود و رنگ مي بازد و ديگر تصوير نمي سازدو ديگر تخيل نمي كند  .

 

 اما آنسوي اين بام چه خبر است ؟

 وقتي هر حادثه كوچك به ظاهر سطحي يك نشانه محسوب مي شود ! شك آغاز مي شود و تعبير مي ايد پشت هر تصوير ، تسخير مي شود ذهن با وساطت تاويل و چه ژرف  مي شود ... و گاهي سياه چاله اي* كه  تورا بي زمان  مي سازد.

در اين بين خود بام مي ماند كه شايد بيشتر شبيه محل فرودي ست براي بعد عبور از نقطه  بي بازگشت  سياه چاله ، بازگشتن غرورمندشان همانقدر امكان پذير است كه اين سوي بامي ها قرار است از فرسنگ ها خاك بيرون بزنند و به بام بزنند.

 

*سیاه‌چاله ناحیه ای از فضا-زمان است که هیچ چیز، حتی نور نمی‌تواند از میدان گرانشی آن بگریزد.

 

          "خيابان گرد افكاري شده ام

                                        كه قدم مي زنند تورا " ح. الف حامد

 

ذهنم در گیر توست ، كه در ذهنت چه مي گذرد ، اكنون !


بتازگي افزون شد بر اين پست  :

 آن سوي بام اسير بوديم ، هستيم و مبادا روزي شود كه از آن رها شويم هرچند رها شدن از آن ارمغاني ست كه بريدگان اين طريق را آسوده نفسي مي دهد ولي ذهن درگير را هيچگاه قرار ارامش نيست ، ذهنم همواره درگير توست ، تويِ مخاطبم تويِ پيرامونم تويِ زندگي و تويي كه بي قرار تر از مني و مني كه خود قرار ندارم با خودم ، فرار را هم ترجيح نمي دهم ، شايد ايستاده بميرم. " 


مشوشم که باز به خواب کدام ستاره رفته خیالم ... توسط اهـــانت| |

 

شازده  كوچولو گفت :

-: اخترك من چيز چندان جالبي ندارد .آخر خيلي كوچك است . سه تا آتشفشان دارم كه دوتاش فعال است و يكيش خاموش . اما، ادم كف دستش را كه بو نكرده .

جغرافي دان هم گفت :

-: آدم چه مي داند پيش مي آيد .

 

-: يك گل هم دارم .

-: نه ، نه، ما ديگر گل هارا ياداشت نمي كنيم .

-: چرا گل كه زيباتر است .

-: براي اينكه گل ها فاني اند .

-: فاني يعني چه ؟

جغرافي دان : كتابهاي جغرافيا از كتاب هاي ديگر گران بها ترست و هيچ وقت هم از اعتبار نمي افتد . بسيار به ندرت ممكن است يك كوه جا عوض كند .بسيار به ندرت ممكن است يك اوقيانوس خالي شود . ما فقط چيز هاي پايدار را مي نويسم./اگزوپري

 

*براي تو كه حتي جايي براي كامنت گذاشتن نميگذاري و من كه مرز را رد كرده ام

 

و اين گنجشك

                 مي داند

                            و باز سر به پنجره بسته مي كوبد./ پاييز 90


  IMMORTAl ::و منی که می دانم و باز به در ٍ بسته ی اتاق بی دیوارم می کوبم...

تاب ٍ این سقف را ندارم دیگر.


trancer :: و زل، من که نمیدانستم و گنجشک را قبل از دادگاه بامداد به دانستن محکوم خواهم کرد.

 

* انقدر رنگ سفید می زنم  به این خانه -که برف هم کم می آورد - حتی با ها,ها,های ممتد من ، هیچ دستی گرم نمی شود .


مشوشم که باز به خواب کدام ستاره رفته خیالم ... توسط اهـــانت| |


سكون

سكون شعر ايران در دو دهه ي گذشته سر منشئي دارد در عدم شناخت انديشه ي شعر نيمايي ، نه قواعد شعر نو و پرش از مدرنيته (يا به تعبير ديگر جايگزين كردن مدرنيته غربي بجاي تجربه ي ايراني آن ) و رسيدن به پست مدرني كه ، تعريفش را كه مي داند (؟)

بعد از شاملو

بعد از شاملو ، اخوان و فروغ و تني ديگر از همان دهه هنوز در شعر ايران تحولي كه بايد و جستاري كه ورود به عرصه ي از تكامل شعري باشد آن گونه كه بايد شكل نگرفت .


ميراث(؟)

چه نسلي بايد اين كم كاري را پر نمايد و يا اصلن اين خلا پر شدني هست و يا بايد مرگ شعر (به انضمام انديشه و تفكر) را اعلام نمود و براي هميشه رجوع كرد به نيما و ادامه دهندگان تحول شعر نو "شاملو و دوستان هم عصرش يا همچنان جستار هاي گريخته از گذار ادبيات ايراني را پيگيري نمود و تاثيرات بدون واسطه ي غربي را به نسلهاي بعدي منتقل نمود .


 

پيرامون مبحث فوق :

trancer

خب مرگ شعر شاید مرگ تفکر نیست اما خفه کردن هر چیزی منجر به مرگ آن شده و در بر دارنده ی عوارضیست برای اطرافیان.
این سکون یا شاید "سکوت" از شرایطی نشات میگیرد که هیچ دلیل و منطقی برای وجود آن وجود ندارد.
مستقیم و غیر مستقیم من تقصیر را گردن اوضاعی می آویزم که مثل طناب ، دار خواهد زد و بالاخره پاره خواهد شد!

-------------------------------------

ح.الف حامد


دليل و منطق دارد آن هم اوضاع بي منطق اين روزگار(اشاره مستقيم به طناب ، دار ) و اما پاره شدنش نيز حالو هواي زمانه شاملو مي خواهد تا هوايي جديد اين خفگي را بدر كند.

 

                        ..............................................................................................

جناب حمیدرضا

و ...
اما الان اینجا هستم تا درباره ی "سکون" تان حرف بزنم :
چیزی که برای پیشبرد این بحث بزرگ در این پست کوچک به گمان من ضروری به نظر می رسد روشن کردن تکلیف " تنی دیگر از همان دهه " است . مسئله ی شعر نو - و وقتی نام شاملو به میان می آید ، شعر سپید یا همان بی وزن - در ادبیات معاصر ایران فراتر از کم کاری و خلا و جستار هاست .
(اگر شما هم با من هم عقیده باشید که شعر نه در کارگاه ها و محافل و بلاگستانها و کافه ها ، بلکه در نبوغ خام آدمیزاد تولد می یابد آن وقت دیگر با یک سلام هم حرف یکدیگر را خواهیم دانست .این پرانتز را میشود حتی نخواند.)
در این میان مسئله ی شاملو به کلی جداست . جایی از او نقل شده است که پس از نوشتن شعر قطعنامه ، نیما نامه ای برای او نوشته است و او را به صراحت از مکتب خود اخراج کرده است زیرا که به زعم خودشان وی از مکتب و هدف آنها بیرون زده است . تفسیر و توضیح این حرف می تواند بماند برای بعد اما حقیقتا آنچه که در دو دهه ی گذشته ساکن مانده است یا حرکتی کوچک کرده است ربطی به محتوای پاراگراف های "بعد از شاملو" و " میراث(؟)" در این پست ندارد . دقیقا و از روی شگفتی گونه های شعر این دو دهه اخیر را نمی توان بازشماری کرد . برخی در غار اوزان عروضی ماندند ، برخی همآنجا ماندند و بزک اش کردند ، برخی همآنجا ماندند و پوسترهای گاه به شدت بی ربط از فرنگ !!! دانلود کردند و زدند به در و دیوارش ،برخی غزل را رها کردند و شدند نیمایی نویس و سپید نویس و حجم نویس و کروی نویس و ... دستآورد هر کدام از این شیرین کاریها در همین بلاگفای خودمان به شدت قابل رویت است . این کامنت اگرچه به ناگهان میخواهد به خداحافظی برسد اما مطمئنا این گفتگو ادامه خواهد داشت .

 

--------------------------

ح. الف حامد

بله اين گفتار از افكار شخص به بيرون منتشر شده و عاري از تعصبات ادبي ست  و اگر به جمع نسبت داده شده است اين سكون، عذر اين جانب را بپذيريد .

لازم است نه به جدال فقط بر حسب تكرار قسمتي كه انگار از ديدتان جاماند را دوباره بنويسم "عدم شناخت انديشه ي شعر نيمايي ، نه قواعد شعر نو و پرش از مدرنيته (يا به تعبير ديگر جايگزين كردن مدرنيته غربي بجاي تجربه ي ايراني آن ) " مشكل اينجاست چه كسي با چه پشتوانه اي مسير را طي كرده است به وضوح ميتوان ديد انديشه در پس شعر هاي دو دهه ي پيش گذرا و خوراك روزانه مخاطبان است كه همه علت را جهش عقلي مخاطب عام و خاص مي دانند ولي اين جهش را شاعران كدام دهه بوجود آوردند؟ و اما نقش شاعران اين دو دهه كه چنينين دستاوردي در دستشان بود  چه شد؟ همين كه ادعاي وابستگي ننمايند برايمان كافي نيست بلكه عينا به غرب زده اند مطالعه و نگاه شان وناخود آگاه شان؟

( با ( ) بسيار موافقم )

اخراج شدن از مكتب شعر نو خود نوبري ست كه هم اكنون مي شنوم و آزرده خاطر از چنين شائبه اي ، كه البته بعيد هم بنظر نميرسد و باز عذر مي خواهم بابت كوتاه نويسيم كه از بي حوصلگي مفرت حاصل شده كه باعث مخدوش شدن ذهن شما دوست عزيز شده  ودر چند خط آخرتان بسيار هم عقيده ام و بيشتر دغدغه ام پاراگراف ميراث؟ بود كه واقعا دلم را بدرد مي آورد حداقل بعنوان يك مخاطب خاص .

 م.آرمــــــــان

ما به اعتبار تاريخي هم هنوز صد سالي بيشتر نيست كه از رويش و تولد مدرنيته در ادبيات برخورداريم. بله جريان و فشار حوادث و اطلاعات و توسعه سرعت پيدا كرده اما انقلاب تجددگرايانه در فرهنگ و هنر در كشورما مربوط ميشود به همان زمان مشروطيت و ب...عد فعاليت حزب توده و بعد از آن تشكل هاي سياسي چپ تا اوايل انقلاب 57 - يعني اگر بخواهيم بگوييم دغدغه ي جامعه ما فقط در آن زمان ها وبيشتر ( دهه بيست و سي و چهل كه اوجش بود) دروغ نگفته ايم يعني نوخواهي در عرصات مختلف زندگي اجتماعي . و توجه حاكمان سياسي به اين مقوله ي ارزشي انكارناپذير است. اما رجوع كنيم به تاريخ فلسفه غرب از زمان كانت تا به حال سيصد سال از نهضت مدرن و مدرنتيه ميگذرد كماكان ما دويست سال از انها در هنگام تشكيل مشروطه عقب بوديم . به نيما كه رسيديم او يك بينش فلسفي در مقولات شعري داشت و قدرت استدلال تئوريك و جمع كردن پراكنده گويي ها در كتاب تعريف تبصره و ارزش احساسات و نامه ها و... مهارت داشت به زبان فرانسه آشنا بود اين ارتجاع پر از انفعال را در جامعه و شعر آن روز حس ميكرد البته در خودآگاهش تامل ميكرد رنج ميكشيد و فكر ميكرد... در آن زمان شاملو و اخوان و فروغ با اين مرد آگاه در ارتباط بودند البته شاملو بيشتر اخوان و فروغ كمتر ... اولين مدرنيست هاي واقعي غير از سه نامي كه از عقب نيما آمدند و گفتم ديگران هم بودند يك موج بلند بود وبه ساحل توفيقش هم رسيد.اسماعيل شاهرودي - رويايي - توللي و نادرپور - فريدون رهنما - فريدون كار - فريدون مشيري - سهراب سپهري - هوشنگ ابتهاج - مرتضي كيوان و... و من اينها را از روي نوشته هاي نيما ميگويم به طور مدلل و مستند - بعد نكته ي ديگر اينكه هنوز بعضي از پست مدرنهاي ما هم كتاب نيما را نخوانده اند باور كنيد كه اغراق نيست و خواندن معمولي و روزنامه وار كه بصيرت نظري در عالم شعر نميدهد . هنوز خيلي از اشعار نيما قابل درك براي عده اي نيست كسي ميتواند بيايد بگويد من شعر نو ميگويم كه از چند خوان بگذرد اينقدرها هم آسان نيست شعرنيمايي نوشتن كه عده اي خودفريفته و شاعرنما ندانسته ميگويند شعرنو گفته ايم بعد پيروان نيما هم تلقي ميشوند . به هر حال در ديالوگ با نيما بايد قرار گرفت و گفت من شعر نو ميگويم مجبور هستيم رضايت پدر را جلب كنيم تا نام پسر داشته باشيم حال چه خلف كه چه بهتر - نا خلفش هم در شعر به اعتراف باباچاهي ميشود اين دسته گلي كه به آب داده...:))

 

ح.الف حامد

 

پاسخی جز تشکر از حضورتان با گفتاری کامل ندارم / ممنون از تمامی دوستان که می آیند .


                    .........................................................................................

IMMORTAL

 به عنوان یه خواننده معمولی که گاه گاهی شاعران رو ورق می زنم و قطعا ارادت خاص نسبت به نسل کلاسیک شعر ایران و همینطور شاعرانی بس گرانمایه نه چندان دور که از چنین بودنی ٍ بودن ٍ حال این عصر سخن رانده اند , منو از خواندن شاعران جوان دور نگه داشته... اما درحد برخوردهای نابهنگام و توصیه شده که قابل تحسین هم بودند به طور عمده چیزی نو دیده نمی شه شاید

و کمی ناملایمانه باید بگم به شکل احساسات سرپایی قلمداد میشن...
اون"شاید" ازین قرار بود که تجسمی ندارم ازون حالت جدید بعد از اوج و عروج های شعر پارسی در زمان حال...

مشخصا اجتماع و اثرات اون بر شاعر و همینطور اونچه که از این سوژه ها در ذهنش شکل می گیره عصاره ی شاعرانگی اش رو می سازه(اینو انکار نمی کنم که اینها تفکیک ناپذیرند که صدالبته تصدیق. ازونجایی که همه شاعران فرزند چگونگی زمان خودشون بودن ) اما مردگی جامعه رو علت اصلی این بی تحرکی می بینم... یه رخوت غیر قابل توصیف

----------------

ح.الف حامد

رخوت درست , ولی روی آوردن به ادبیات غرب آن هم از ناچاری برای مطالعه خواننده روز و همچنین پیروی کور کورانه ی شاعران جوان از این نوع مدرنیته که اصالتش ایرانی نیست و زاده ی این ادبیات نیست (گاهن می بینم عینن شاملوها, فروغ ها و اخوان ها را نادیده می گیرند ) البته نه اینکه بد است نه ,چنین مجادله های بین نسلی همواره وجود داشته ولی در حال حاضر به اسم پست مدرنیسمی صورت می گیرد که " چه کسی می داند تعریفش یعنی چه ؟"


---------------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ ن ۱ :

      "تقارن" که به من تقدیم شد برای اولین بار مجازیم.


 

پ ن۲ :

       می خواهند که نباشی این عدم ها ولی نبودن هم دیگر کلیشه ایست در امتداد کلیشه هایی که دامن می زند به روزمرگی به من و به پیرامون تن .
دوستان را ارج می نهم ، هرچند خود نیز به غلط کردم افتاده ام .

 

مشوشم که باز به خواب کدام ستاره رفته خیالم ... توسط اهـــانت| |

   

     مرا همین که رنگی ست  تاریک تر از دگران /کافی ست  / که بنگری بر آسمان

بختم اگر که سپید است /سرو دستم 

پرت است

تمام ذهن در دهانِ پیاده رو خیابان - نرو  / از جهان زبان – نخوان

برای مرگی دوباره نخوان .

 

 مرداد 90

 

پ ن : 

        سلام به "شاید" « ها » ‌

                

       به برزخ که نام مستعارش دل است 

       معبد و میخانه در کشورش ول است

       پای هر درختش آتشی روشن است

      هرآتش به اذن پیغمبرش، سنبل است .  مهر90

 

پ ن 2 :         

           - : هآی زیگیل ! 

           - : کا با مویی؟

 

از خودم بیش از همه عذر می خواهم برای این روز مرگی / از زمين/كه دارد مي پيچاند / از آسمان شعر گرفته تا ...

                   

پ ن ۳ :

       می بینی "مرزها " به  « مرض» ‌دچار شده اند و حرفها به تشكيك دامن زده اند ،/كلمات هم به زور تحملم مي كنند/ وقتي روزها/ دوز بازي مي كنند /هبوط ها را رها كرده اند/ از هزارتوها گذشته اند الياد ديگر مال اديسه نيست، سگ ولگرد، كافكا را مي درد /و بوف كور از همان بچگي برايم كور بود ،/ در نقطه ي كوري بود ، /دور از دسترس اطفالي كه تنشان كتك مي خواست/ وقتي كتاب هاي پدر هوس رقص با عروسك و نقاشي هاي خواهر كوچكترم را مي خواست / پسرك در كوچه هاي تا غروب دور شده از خانه پي مي برد كه نمي شود خانه را ول كردنه اينكه نمي شود هشتاد روزه جهان را دور زد! /نه / نميشود نان دم غروب را نگرفت و از بسته بودن ناوايي دم زد."۲۶/۰۷/۹۰"


پ ن 4 :

           "خلا دوستان آزار دهنده است درین وانفزا..."

            چه تنهایی کشنده ای ، این عالم مجاز هم مرا روی برگردانده انگار.

پ ن 5 :

            آخرين پست بود انگار ، طولاني شد و كش دار شايد چون دل كندن سخته اونم بعد پنج سال، حضورم دردنیای مجاز رو باهمین بلاگ جدی کردم وقتی حضور فیزیکیت تو عالم واقع هم مسخره ست ، به هر صورت تمومش کردم چون انگار این دیگه دست خودمه ، آدمای مجازی خوبی رو شناختم که بعضیاشونو دوست داشتم در واقعیت ببینم و هم کلامشون شم ولی فک کنم این خلاف قوانین این دنیای مجاز ، از شعر نمیگم چون شاعر نشدم بنا به دلیلی که معلومش نمیکنم ، ولی شعر تنها چیز هیجان انگیزدنیاست برام شاید مخاطب خوبی بشم ، میدونی اون قمار بازه(کتاب قمارباز :داستایوسفکی) زیاد تو مخمه ، پس نتیجه اخلاقی اینکه ; آدمای زنده هم دو دستتن ، مرده های متحرکی که بی توجهن به اطرافشون مثه 98درصد آدما و آدمایی که بی رمزو نشانه نیست تمام دور و ورشون ، اگه اولی باشی یعنی معمولی هستی و اگه دومی از نظر اولیا یه ناهنجاری که از یه میلیونتا یکی از توش آدم حسابی میشه اونم بعد مرگی با فلاکت و فقر عالم واقع ، بهر حال دوستان شفیق و نا به هنجارم که از تو میلیونتا آدم برام آدم حسابی بودین ,  مثل اينكه اين جمله ي كليشه رو باس نوشت "تعطيل شد/(م)". ح. اسداله پور (اهانت))

 

مشوشم که باز به خواب کدام ستاره رفته خیالم ... توسط اهـــانت| |


اعتراف ،

هم گله از التهاب اتاقک چوبی خود ارضای کشیشان باز نکرد 

وقتی هنوز در درستی باکره گی ام شک داشتم 

در داشتن دوست های مونث 

گوش های کری ، داشتن/ ه ِ/ عادت 

به دغدغه ی عبور از لذت مصنوعی هوس 

بی گمان امر حرام بی لذت گناه بر انسان وارد نمی شود 

و خارج ، 

تنی عریان از دخول جهود در بیت المقدس 

از بستری ملل جهان تا بیمارستانی

که یک چشم جهان بین فاصله است  .


پ ن : 

        دل بستن به دلبرکی جز قلم همخوابه ی کاغذی مبعوثم ، هزارباره بیهوده ست .

 

یکم مهرماه نود ح.اسداله پور

مشوشم که باز به خواب کدام ستاره رفته خیالم ... توسط اهـــانت| |



با خود چگونه ای ؟


نگو که شکست عشقیت از باکرگی شکایت داشت ./



شهریور90




پ ن: 

      


NO END> کارگردان : کیشلوفسکی 

دیالوک: من مردم /چهار سال پیش 
مثل هر روز صبح توی ماشینم بودم/منتظر اولاویاسکی بودم/
اما در واقع اصلن چیزی به جز ترس نمی کردم/ریه هامو از هوا پر کردم /و
این آخریش بود
به فکر هندوانه هایی افتادم /که روی بالکن کاشته بودم /همینطور که اولا به طرفم می آمد، سر خوردم افتادم/خیلی ساکت بود /گرجه او درحال جیغ زدن بود/...

پ ن2:

           IMMORTAl

"طوفان عشق و باکرگی ؟؟ نمی خواند..."


ای کاش بجای سه نقطه کلماتت را برایم اینجا می گذاشتی ، با اینکه میدانم دوستی مان کلمات را برایمان خلاصه کرده است .

گفتی : نمی خواند ؟ 

شاید همین که نمی خواند هجوم آورده سمت من ، سمت طوفانی که تو رسد کردی بعد عبور از من .


مشوشم که باز به خواب کدام ستاره رفته خیالم ... توسط اهـــانت| |

خانه جریان داشت
بر سکوت
و فوت بر کام های_ 

پی در پی    بر بنایِ  پیکری خسته 

اسکلت عریان تنی بر فرش ,
در امتداد خودسوزی یک سیگار جنب یک سیاه مشق .



مرداد 90 -کاشان


پ ن : خشکیده تر از این بلاگ منم ./

مشوشم که باز به خواب کدام ستاره رفته خیالم ... توسط اهـــانت| |

من ،منهای همیشگی خودم بودم 

کمی لبخند داشتم به لب 

از تب 

بیرون زدم 


پسر بچه ای در ابتدای همین متن 

خودش را جمع 

جور ِ         مرا منهای شعر 


ژان وار ژان بخاطر نان 

زول ولرن را بخاطر بی خیالی حد زد 


و شعر خط خورده مرا در خطوط موازی تقسیم کرد 

حاصل ضرب و شتم با روزمرگی 

پیری زود رس نیس

مر گیست بی اطلاع خودم .



* پایان نمی گیرد عصیان شعر ، اما شاعر چرا .09/04/90-کاشان 

* به نکته ی خوبی اشاره کرد دوست عزیز IMMORTAL  در باب علائمی که ما اختیار به گذاردن و برداشتن آن داریم و اشارتی نیاز است بنده داشته باشم به دیدگاهم درباره خالق و جهان خلق شده ی او را جزئی از گستره ی(بی کران) صفر می دانم و بس .





پ ن:
       چه دلپذیراست اینکه گناهانمان پیدا نیستند وگرنه مجبور بودیم هر روز خودمان را پاک بشوییم.

       " فدریکو گارسیا لورکا "

           "ترجمه:شاملو"



مشوشم که باز به خواب کدام ستاره رفته خیالم ... توسط اهـــانت| |

 

....   

ناگهان پنجره‌ها با جعبه کبریت‌ها باز شدند
         زمین‌چینی شکسته گردید
           پرنده فلزی مرا بشکست و در کنارم بنشست
             پرنده بر کنارم بر چهار چوب
               سوسن روشنایی که در اتاق می‌گریخت، پرپر زد
                   شب در شیشه‌ها و لیوان‌ها به خواب رفت.
                       انتظار   سکوت   پرسه  

                         دانستی که گل حقیقت آفتاب است
                                                                نه درخت 
                                                         در آفتاب بنشستیم
                                                                تا گل کنیم.
(احمدرضا احمدی)



موج نو، طرح ‌نویی بود که در شعر فارسی دهه چهل در انداخته شد و چیزی نگذشته بود که فوجی از شاعران جوان بدان پیوستند و آن را به جریان غالب دهه چهل تبدیل کردند. (حسین‌پور؛ 1384: 330)
  در کنار حرکت حساب شده نیما یوشیج برای تحول شعر فارسی، حرکت تندروانه و نسنجیده‌ای از طرف بعضی از شاعران صورت می‌گرفت که ویژگی همه آنان گسست کامل از میراث و موازین شعر سنتی و تقلید خام و بدون تفکر از شعر مدرن غرب بود؛ از جمله این افراد «تندرکیا» بود با انتشار بیانیه‌ای با عنوان «جنبش ادبی شاهین» به تصور خود به حیات شعر سنتی فارسی خاتمه دارد. او اشعار منثور خود را «شاهین» نام نهاد و خود را  مبدع شیوه تازه‌ای در شعر فارسی معرفی کرد. علی شیراز (شین. پرتو) نیز پس از بازگشت از فرانسه مجموعه‌هایی نظیر سمندر، دختر دریا و... را تحت تأثیر اشعار سپید فرانسوی سرود. تلاش جدی‌تر را در این راه هوشنگ ایرانی از خود نشان داد. او که با شعر منثور اروپا آشنا بود، مجموعه‌هایی چون (بنفش تند بر خاکستری) «شعله‌ای پرده را گرفت و ابلیس به درون آمد» و ... را چاپ کرد. از جمله شعری از او با عنوان «کبود» تعجب و تمسخر شاعران را برانگیخت و با اصطلاح «جیغ بنفش» در بین مردم رایج شد. (همان:‌297)
  در سال 41 کتاب «طرح» احمدرضا احمدی منتشر شد و جریانی که از دیرباز با هوشنگ ایرانی و... آغاز شده بود، با نام «موج نو» در شعر فارسی تثبیت شد و جریان چشمگیری را به  دنبال آورد. (محمدی؛ 1381: 18) این اشعار را ظاهراً «فریدون رهنما» با وام‌گرفتن از نام سینمای نو فرانسه - که آن روز‌ها در ایران طرفدارانی داشت – «موج نو» نام نهاد. «حسین‌پور؛ 1384: 300) این نوع شعر که نه به سنت‌های شعر کهن توجه داشت و نه به مبانی شعر نیمایی اعتنایی می‌کرد، راهی افراطی در پیش گرفته بود.
 برخی مشخصات عمده شعر موج نو عبارتند از:
1-  جدا بودن وظیفه روزمره زبان و کلمات از خود کلمات در شعر نو؛ بدین معنا که این نوع شعر رسالتی ندارد و کلمات لازم نیست بار معنایی خود را داشته باشند بلکه می‌توانند در شعر معنایی دیگر داشته باشند؛
2-    ایجاد مناسبت جدید بین کلمات و اشیاء؛
3-    ایجاد فضای ذهنی در کل شعر. (مهدی 1381: 18)
  این نوع شعر هوادار نظریه «هنر برای هنر» بود و در جستجوی شعر ناب، اجتماع‌گرایی را کنار گذاشته، فردگرایی را جانشین آن ساخته بود و فرمالیسم (شکل‌گرایی) را بر محتواگرایی ترجیح می‌داد. در این جریان شعر سنت ستیز، شکل‌گرا، فردگرایانه و فارغ از هر قید و بند فکری و لفظ بود. شاعران موج نو از مکاتب اروپایی چون دادائیسم و سووفالیسم تقلید می‌کردند. (حسین‌پور؛ 1384: 292)
  علاوه بر بی‌توجهی به مسائل اجتماعی و اخلاقی و به طور کل معنا، شیوه بیان و زبان شعر این گروه نیز مورد انتقاد است. «در شعر این گروه به جز حرف‌های عجیب و غریب و پیچیده و جز به معما، به فضایی نمی‌توان برخورد. گویی آغاز هر سطر، در بسته‌ای است که باز نشدنی است و اگر هم بازشدنی باشد به چنان کوره‌-راه جنگلی سردرگم و تودرتویی می‌رسد که مطلقاً پایان ندارد و اگر هم داشته باشد نفس را بند می‌آورد و تازه وقتی به پایان آن نیز می‌رسیم، جز مشتی اشباح و اشیاء نامشخص و بی‌شکل چیزی در ذهن ما نمی‌ماند. این شاعران که بی‌هیچ تنفسی در فضای شعر فارسی ناگهان سربرآوردند و در عرض یکی دو سال به خیال خود بر مرحله‌ کمال رسیدند، شعری عرضه کردند که تا آن روز در این آب و خاک سابقه نداشت. اینان تصور کردند که هر چه کلام به سوی پیچیدگی رود و هر چه تعقیدات لفظی و معنوی با استعمال انواع اضافه‌ها زیادتر شود و حرف‌ها عجیب‌تر و غریب‌تر باشد، کمال و پختگی شعر بیشتر جلوه خواهد کرد.» (حقوقی؛ 1353: 35 – 34)
  با این همه به نظر می‌رسد شاعران موج‌نویی از نمادهای تکراری و تقلیدی دهه سی خسته بودند (شاعران این دهه به دلیل حاکمیت جو سرکوب و سانسور مجبور بودند به لمبولیسم جامعه‌گرا روی آورند) و دنبال راه‌گشایشی بودند و شتابزده و بدون تفکر موج‌نو را برگزیدند و به تخریب شالوده‌های ظاهری و ساختاری و معنایی شعر سنتی پرداختند و البته تقلید از ادبیات غرب به ویژه فرانسه را در این میان نمی‌توان نادیده گرفت. (حسین‌پور؛ 1384: 294) از میان نمایندگان این نوع شعر می‌توان احمدرضا احمدی، بیژن الهی، اسماعیل نوری علا، یدا... رویایی و... اشاره کرد که از بین آنان احمدرضا احمدی تا حدود زیادی راه خود را از دیگران جدا کرده و نسبتاً به سبک شخصی دست یافته است.
 
جریان حجم‌گرایی
  امروزه در محافل ادبی و کتب ادبیات از شعر حجم سخن گفته می‌شود، باید دانست که حجم‌گرایی جریانی جدید و جدا در شعر معاصر نیست بلکه شق و شکلی دیگر از موج نو و ادامه منطقی آن است. یدا... رویایی که مشهورترین چهره شعر حجم است، بر شاعران موج نو اعتراض می‌کند که چرا از اصول و فرم مشخصی پیروی نمی‌کنند؟ بنابراین در سال 1248 نخستین بیانیه شعر حجم گرا بر سر آن است که واقعیتی خلق کند ناب‌تر و شدیدتر از واقعیت روزانه و معمول؛ همچنین شعر حجم از دروغ ایدئولوژی و از چهره‌ی تعهد می‌گریزد و اگر مسئول است مسئول کار خویش و درون خویش است و به دنبال تعهدهای جهت داده شده نمی‌رود. حجم نیز چون موج، زبانی پیچیده و  مبهم دارد و شاعران آن در ایجاد ابهام تعمد دارند؛ زیرا معتقدند شعر را برای خواص باید گفت، نه عوام. آنان از هنجارهای زبان می‌گریزند و به زبان نثر گرایش دارند. از چهره‌های برجسته حجم، یدا... رویایی، هوشنگ آزادی، احمدرضا چکه ‌نه‌ای، فریدون رهنما و... را می‌توان نام برد. (همان: 9 30 – 304 – 303 – 301) 
 

 

 
 
منابع:
1)   حسین پورچانی، علی؛ جریانهای شعری معاصر فارسی، تهران، امیرکبیر، 1384، چاپ اول،ص 309-304-303-301-300-297-292-294.
2)   حقوقی، محمد؛ شعر نو از آغاز تا امروز (1350-1301)، تهران، شرکت سهامی کتاب‌های جیبی با همکاری انتشارات فرانکلین، 1353، چاپ دوم، ص 35-34.
3)      محمدی، حسنعلی؛ سیری در قالب‌های نوین فارسی، تهران، چشمه،‌1381، چاپ اول، ص 18.

پ ن:

* گاهي بايد به آغاز رجوع كرد و دوباره ديد كه قلم را از درخت تراشيدند.

*مجرم جرم مدام - كيميايي

 

مشوشم که باز به خواب کدام ستاره رفته خیالم ... توسط اهـــانت| |

 

 

 

 

...

بیش از اینها ، آه ،آری

 

بیش از اینها می توان خاموش ماند

 

می توان ساعات طولانی چون نگاه مردمان ، ثابت

 

خیره شد در دود یک سیگار

 

خیره شد در شکل یک فنجان

 

در گلی بیرنگ ،بر قالی

 

در خطی موهوم بر دیوار  

...

 

پ ن :

         در خطی موهوم بر دیوار .. ..

مشوشم که باز به خواب کدام ستاره رفته خیالم ... توسط اهـــانت| |

 

 

 قبل باران

هر گز  دلتنگی را به فکر نبرده بودم

 

قبل اینکه انگ به دوست داشتن بزنی       بنگی زده ام        

كه           ماه پریان هم   نبوده ای؟

 

فاصله تا انتهاي دود سيگاري  در آستانه ی غروب بود

و طلوعی

که ناشتا      آزمایش ادرارم  مثبت.

ناآشنا نبود درد دلم به طعم آبلیموی بعدِ   عرق

                                                        عرق

                                                             عرق     و  ریخته بودم به 

                                                                             دریا   -   را

                                                                      توی  دستشوی

                                                           روی سرم موجی بود

                                                                    توی گوشم 

                                                   زدی و پا پس نکشیدم

                                                           - : مستم  نه؟

                                              -: نه به اندازه ی من .

                                                        " آمل - 84"

 

 

پ ن:

      امتداد دیوار   آوار  چشم آزاریست

     وقتی نگاه به بن بست است می رسد  ـ  کوچه

     ترس می ماند که به شلوار اول ابتدایی

      خیس بزنیم      به چشم بسته ام از ترس .( در فیس بوک)

 

 

مشوشم که باز به خواب کدام ستاره رفته خیالم ... توسط اهـــانت| |

 

تداخل حادثه ی فوکوشیما  تا ۲۰۱۲ جهان

 

در تداوم است -  جانی

 

در خطرو جهانی که بر دوش زمان مدور است  

 

-----------------------------------------

پ ن:

     ۱) بریده از دو عالم و زمینگر برزخم .

     ۲ )  در تاریخ ۱۴/۰۱/۸۹ بازنویسی اساسی شد .

     ۳ )

          عصر روز ۱۳ فروردین،لاهیجان بلوار

بابک :  تا حالا خیابون انقدر خلوت ندیده بودم

حسن و احمد :  هوم ... م

بابک : انگار ۱۴ بدره ! هه !

کمی می گذرد و حسن :  یعنی چهاردهم هیچ اتفاقی نیافتاده چه عدد خنثا ئی !

...

کمی بعدتر احمد : کی میری حسن؟

... : یازده امشب  .

احمد : کی میای بازم !

... : تعطیلات شرکت تو مرداد .

احمد : یعنی چارده و پونزده خرداد نمیایی ؟

حسن : پس بی اتفاقم  نیست ، چهارده خرداد ؟۱؟

(این دیالوگ ها منتصب (منسب) به هیچ  ماجرای عمدی نمی باشد و ماجراجویی ذهنی باعث نشت این متن گردیده ،همین )

 

 

مشوشم که باز به خواب کدام ستاره رفته خیالم ... توسط اهـــانت| |

حادثه ی فوکوشیما با۲.۱۲ جهان در تداخل است درمیانه این ادعا ؛ جانی که در خطر است وجهانی که بردوش مصور است .
مشوشم که باز به خواب کدام ستاره رفته خیالم ... توسط اهـــانت| |

 

                    به گره ای که بر   طناب  می زنم

 

                                               این روزها

 


       تا در جا لیز بزند چهار پایه __ بشکند

 

      گردن با یک اشاره __ فرو می روم

 

 
                   در لاک خودم __ هم

 


                 خبری نیست ... !/دی ۸۹

 

 

پ ن:

       - در ادامه مطلب چند عكس بي ربط انتخاب شده اي منتشر گرديده است جهت دیدن وندیدن بد نيست . 

     - هوا هم كماكان برفيست. هوا برفی بود

     - قلم به روز مرگي كشيد،خرده متن ها به من.   

 

 

لاهیجان - * دکه - ۰۸/۱۱/۸۹

- : ببین می شناسیش (سلام )

 - :  مگه می شناختیش !

:نه بنظرم صدر بود ، ناظم .نبود؟

 - : نمیدونم اگه آدم خوبی بود نمی شناسم

-  : چه ربطی داره !

- : آخه من آدم بدا رو دوست دارم .

 * پاتوق من ودوستان هر وقت که لاهیجانم

 

 "ممنوعه های من" هم ممنوع شد ؟؟؟

"ایستگاه آخر" هم  فیلتر شد !!!

 


ادامه مطلب
مشوشم که باز به خواب کدام ستاره رفته خیالم ... توسط اهـــانت| |

 

 

                                                    با کائنات درگیرترم تا با زیپ شلوار ــ ت

 

                                               کلمات را سر بسته ول می کنی توی گوشم

 

                                                                   هوش    که بیایم نیستی

 

                                                           بر کاغذ ندیده ای کشیده ام،

 

                                                            که به سراغ من بیایی

 

                                        " لزو من تمام روزها غیر جمعه "

 

پ ن:

سه اثر از محمد رمضانی

 

مشوشم که باز به خواب کدام ستاره رفته خیالم ... توسط اهـــانت| |

 

از امروز هر روز

 از کوچه های دیروز عبور می کنم ،

خطور ــ به نشانه های جا گذاشته

بر قطرات باران فرود می کنم .

 

نمی دانم و نمی توانم احساسم را از دل این تراژدی بیرون بکشم و می دانم تسلیت برای تسلای خاطرت کافی نیست،منای عزیز./

 

مشوشم که باز به خواب کدام ستاره رفته خیالم ... توسط اهـــانت|

 

دیرتر

دورتر 

{*سکوت سر شار از سخنان ناگفته است

از حرکات ناکرده

اعتراف به عشق های نهان *}

 

پنهان
 
در سایه ی تیر قبلی 

سینه ام اگر بکشد

نزدیک است تیر بعدی

سیگاری روشن کن

برای سینه های دودی

و شاید هم بزودی ...

 

و  ِالا

به روزی برگردم

پا برهنه دنبال لاستیک بدوم

تا از علم الاستیک سر در آوردم

و سرتازه تر

از شب کاری های اضافه .


 پ ن :

 * دیالوگی با صدای شاملو که متن نیز از مارگوت بیگل می باشد *

پ ن :

...

نمک هم گندید

گلوی جهان ورم کرد

دندان عقل خدا از دهان افتاد

در حقیقت سر حقیقت گرد است!

و خمیدگی ستون فقراتم بلی ارثی است

ولی از فقر است ./  "رمز" 

 

 قسمتی از بلاگ "خدای خواب آلود" از دوست عزیز محمد رمضانی که به تازگی بروز شد . 

 

مشوشم که باز به خواب کدام ستاره رفته خیالم ... توسط اهـــانت| |

            

 

                 هر چه درازتر

 

              دورتر

 

              تیره تر می شود

 

             سایه ای نزدیک به تیر بعدی

 

           { از کوچه های شب کاری عبور کرد.}  

 

 

 

مشوشم که باز به خواب کدام ستاره رفته خیالم ... توسط اهـــانت| |

           هزار سر

       سر هزار درد سر

        از کوبیدن میخ 

   به بیغ طویله ای بی خر

سر به سر فرشته گذاشتیم

                          با شیطان

                  هر چقدر بزرگتر ، بهتر

                     ایستادگی کردیم

                از ورود سرهای پُر درد سر   

  -:سر بی دردسرداری بکن برو بی خیال طن

       خطور کردیم به طویله هایِ      بی تن

                            بی خر

                    سوارشیطان شدن

                   هنر می خواهد    هم

                سر در بدر تویِ شعر کوبیدن .

                                 ۸۹/۰۶/۰۱

 

مشوشم که باز به خواب کدام ستاره رفته خیالم ... توسط اهـــانت| |



ابر

شکل حالتی             آلتی بیرون زده

هوسیم می کند        بنویسم


[رُخ یار را به تصویر مثبوتِ تکه ای ابر
میان خودم وآسمان به حالتیه اندوه
مصور دیدم ، انقریب است ابر بارورم کند.]

«دور از دو روز بی تو »

 کسی بودم که بی کسان را شکر

 عینا کودکی که دلیل تنهایی خدا را خواست (!)

برخواست

جانمازش را آراست

 که خدایی از «دور دستهای نزدیک »‌ با ماست ،

[اینجانب احسن الخالقین،متولد دیروزهای

کائنین قانعه ام هر لحظه ی بی تو

« پیمانه پُر شود پَر کشم ».]

از شعر دست کشم

 که نوازشت کنم

نصفه ولش کنم

که نصف دیگر را بکشم . . .




پ ن:

به خیابان

روبرویت ایستاده ام و پا پس نکشیدم

از شعر برایت قفس نکشیدم

بی خبر عبور کردی و بوسه ی آخر را نچشیدم

مشوشم که باز به خواب کدام ستاره رفته خیالم ... توسط اهـــانت| |

 

گاوي كه چند ميليوني زائيد

پناه برد به خدائي كه تني بي موطن جهود را

                   به پيشاني محمد خاكيد

           و جنون جهل هر طوافي

      به دور ديوار حائل رميد/  بي امان  

                از امان ولي عصر بريد

            به هر وقت شبانه روز كشيد.


مشوشم که باز به خواب کدام ستاره رفته خیالم ... توسط اهـــانت| |

در خیابانهای بارانی

به سوی کارخانه می دویدی،

کارخانه ای که مانوئل درآن کار می کرد،

با لبخندی بر پهنای صورت

و باران در گیسوانت،

دیدارش می خواستی.

فقط پنج دقیقه،

تمام زندگیت در پنج دقیقه!

سوت کارخانه به صدا درآمده و

زمان بازگشت به کار است

و تو، با گام برداشتن ات

همه چیز را روشنایی می بخشی.

آن پنج دقیقه

چون گل شکوفایت کردست.

به یاد می آرمت آماندا

در خیابانهای بارانی

هیچ چیز دیگر اهمیتی نداشت.

دیدارش می خواستی.

با لبخندی بر پهنای صورت

و باران در گیسوانت

هیچ چیز دیگر اهمیتی نداشت

دیدارش می خواستی.

و او، هوای مبارزه در سر، سر به کوه ها نهاد

اویی که هرگز حتی پشه ای را نیازرده بود.

سر به کوه ها نهاد اما و

در پنج دقیقه

همه چیز پایان یافت !

سوت کارخانه به صدا درآمده و

زمان بازگشت به کار است.

بسیاری لیک باز نخواهند گشت

و ....... مانوئل یکی از آنها است.

به یاد می آرمت آماندا

در خیابانهای بارانی

هیچ چیز دیگر اهمیتی نداشت

دیدارش می خواستی. (۱۹۶۸- ویکتور خارا)

* مادر او آماندا نام داشت و پدرش مانوئل.

* نه اینکه از حال روزگار خبر نداریم نه ! روزگار از ما خبری ندارد !

 

مشوشم که باز به خواب کدام ستاره رفته خیالم ... توسط اهـــانت|

 

 

 

سبز نما

دینی ست که تو را

به سرکردگی سرخ واژگان                   می اعدامت

آویزان

سری که سر به سر  سرآمان گذاشته بود.

  

مشوشم که باز به خواب کدام ستاره رفته خیالم ... توسط اهـــانت| |

 

این خیال که به دود سیگار چنگ می زند

این سیگارِ مخصوص

انگ  می زند به من

       رنگ به دیواری

که گربه ای از سه کُنج سقف    نم زده

                  کپک به سالهای بی عبور

                            سبز زده

 

نم زده     

پاییز

لیز موزون می خورد    

روی شیشه

انگشتی    لبخند را می زند   غم

با یک سَردو گوشی

که از بخار بیرون می زند        گپ

در سکوت در بند حنجره

دست       به ضریح مقدس پنجره

آوازِ مرگ برگ می نوازد         باد. 7/88

 

پ ن: {1}این چرخش وضعی __غیر زمین

        تمام مردمان را دارد می پیچاند

        که سرگرم باشیم همه باهم

        از آسمانِ شعر گر فته

        تا من(!)

 {2}می دانم دوستان اینکه نیستم ونمی آ یم ودیرمی آیم راخوب درک می کنندولی این باعث نمی شودکه بنده عذرخواهی نکنم ./دوستان نویافته ای را یافتم که از آمدو رفتشان ممنون وازاینکه هنوزجواب کامنتشان را نداده ام شرمگون هستم ./نمیدونم چه جوری بایدگفت ولی خیلی از دوستان قدیم راحت می گفتند"مدتی نیستم کمی خسته ام "رفتن برای ماندن !

{۳}یکی از کدوم همه ؟ تو همهمه گمی !

مشوشم که باز به خواب کدام ستاره رفته خیالم ... توسط اهـــانت| |

            افتاد از پنجره بيرون

درامتداد قدمهايت

        يکي

آويزان شده از نگاهت

                       شايد

                       بسته به مويي

                       گره ا ي که خورده بودم

                       با روحي. "/87

 

 

پ ن:

       ۱-«گداخت جان که شود کار دل تمام و نشد       بسوختیم در این آرزوی خام ونشد »

       ۲-«از هجوم وحشی دیوار خسته ام            از سرفه های چرکی سیگار خسته ام ...»

       ۳- رفتن برای ماندندن/نمی دانم ؟/باید ماند!/

     

مشوشم که باز به خواب کدام ستاره رفته خیالم ... توسط اهـــانت| |


Design By : Night Skin